تبليغاتX
دست نوشته ها
سلام

امروز آمدم برای اخرین باروبلاگ رو من  آپ کنم از همگی شما دوستای خیلی خیلی خوبم ممنونم و همگی واسم دوستای خوبی بودیدومطمئن باشید دلم واسه تک تک شماها تنگ میشه   توروخدا بدی از من دیدید حلالم کنید

زندگی گل سرخ است

به وسعت گلبرگ هایش.به شرافت برگ های سبزش

و به صداقت بی پایان ریشه جوانش

زندگی پنجره است.

صدای جیرجیرک هاست.

زندگی تکرار خوب خورشید و بیدار شدن ماه در غروب است

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهرا محمدي  | 

من از اين دونان شهرستان نيم

خاطر پر درد كوهستانيم،

كز بدي بخت، در شهر شما

روزگاري رفت و هستم مبتلا!

هر سري با عالم خاصي خوش است

هر كه را كه يك چيزي خوب و دلكش است ،

من خوشم با زندگي كوهيان

چون كه عادت دارم از طفلي بدان .

*****

به به از آنجا كه ماواي من است،

وز سراسر مردم شهر ايمن است!

اندر او نه شوكتي ، نه زينتي

نه تقليد، نه فريب و حيلتي .

به به از آن آتش شبهاي تار

در كنار گوسفند و كوهسار!

*****

به به از آن شورش و آن همهمه

كه بيفتد گاهگاهي در رمه :

بانگ چوپانان، صداي هاي هاي،

بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ ناي !

زندگي در شهر، فرسايد مرا

صحبت شهري بيازارد مرا ...

زين تمدن، خلق در هم اوفتاد

آفرين بروحشت اعصار باد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه دوست  | 

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.

هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام

 گرفت بدانید آنجا قبر من است.

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.

موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.

بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.

تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه دوست  | 

خدا

با خودم فکر میکردم تحقق رویاهایم غیر ممکن است ، اما خدا گفت :

*هر چیزی ممکن است*

گم شده بودم گیج بودم ،فکر میکردم هیچ وقت جوابی پیدا نخواهم کرد ، اما خدا گفت :

*من هدایتت خواهم کرد*

خود را باختم فکر میکردم نمی توانم از عهده اش بر نمی آیم ، اما خدا گفت :

*تو از عهده هر کاری بر می آیی*

غمگین بودم ،احساس کردم  زیر کوهی  از ناامیدی  گیر افتادم ، اما خدا گفت :

*غم هایت را روی شانه های من بریز *

فکر کردم نمی توانم ،من آنقدر باهوش نیستم ، اما  خدا گفت :

*من به تو خرد لازم را می دهم *

باز گناهانم رنجم می داد ، برای کارهای بدی  که کرده بودم از خود عصبانی  بودم ، اما خدا گفت :

*من تو را می بخشم *

خدایا دفتر جرم مرا روز جزا باز نکن ...

من به امید عطای تو خطاکار شدم ...

از خودم بدم می آمد ، فکر میکردم  هیچ کس مرا دوست ندارد ، اما خدا گفت :

*من به تو عشق می ورزم *

گریه میکردم ، زیرا تنها بودم ، اما خدا گفت :

*من همیشه با تو هستم *

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهرا محمدي  | 

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است،

که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.

یادم باشد که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است،

که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن می دانم و دویدن،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست همین نزدیکی ها،
و من، تنها نیستم

کلامی گهر بار از مولا علی (ع):

 خدا   دوستش را در میان بندگانش پنهان کرده

پس هیچ کس را کوچک مشمار  شاید او دوست خدا باشد و تو ندانی

مي توانيم کارهاي بزرگ کنيم، اما هرگز نبايد فراموش کنيم که دستي وجود دارد که هر حرکت ما را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد ما را در مسير اراده اش حرکت دهد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهرا محمدي  | 

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد

در این بازار عطاران مرو هرسو چو بیکاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

 دوست آن است که توی تاب آدم رو تاب میده /روی نردبان تورو بالا می کشد

دستی به پشتت میزند /در آغوشت می گیرد و خداحافظی می کند

بعضی ها وارد زندگی ما می شوند و خیلی سریع می روند بعضی برای مدتی می مانند روی قلب ما رد پا باقی می گذارند و ما دیگر هیچ گاه همان که بودیم نیستیم.

یادت باشه دوست یعنی نیمه دیگر ما .مطمئن باش انتخاب دوست یعنی نیمی از زندگی را رفتن .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهرا محمدي  | 

دیروز تو گذشت

دیشب تو گذشت

امروز تو گذشت

آیا در میان این همه گذشت ُتو هم می گذری ؟

برای رفع مشکلات .آرام باش .توکل کن .تفکر کن سپس آستین ها را بالا بزن .

آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده

قابل توجه مخاطب مورد نظرم و همه آنایی که فراموش کردند گذشت کنند

توی این ماه عزیز منم دعا کنید واقعآ احتیاج دارم 

التماس دعا 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهرا محمدي  | 

هر دوتامون بالغ شده بوديم...
يه روز بهش گفتم فكر مي كني با ساختن بشه به خدا رسيد يا شكستن؟؟؟؟
خنديد و گفت معلومه.....با ساختن....
گفتم ببينيم كي زودتر به خدا ميرسه.....
اون شروع كرد به ساختن و من فقط شكستم.....
اون كبر و دورويي را تو وجودش ساخت....
دروغ و ريا رو پي ريزي كرد....
يه عالمه بت سنگي ار جنس نفرت دور خودش ساخت.....
منم شكستم....
تكبر و غرور بي جام رو شكستم...
قلب سنگيه آدم هاي سنگ دل رو شكستم...
ديوار بلند بين خودم و خدا رو شكستم...
ساخته هاي ذهن راه راه پوشان را شكستم...
گفت بسه.........
گفتم حالا توبشكن... من بسازم...
خنديد و گفت :خب من فهميدم كه با شكستن ميشه به خدا رسيد.....
گفتم ببينيم كي زودتر به خدا ميرسه....
اون شروع كرد به شكستن و من فقط ساختم...
اون ايمانش را شكست...
قلب عاشقش را شكست....
چشم هاي درخشان عشق را شكست...
ولي من ساختم....
يه دنيا محبت و سادگي ساختم....
قلب هاي مغلو ب خدا ساختم...
چشم هاي منتظر ساختم...
من....
من يه قصر بزرگ براي اون دنيام ساختم...
                      اون چه مي ساخت چه مي شكست از خدا دور ميشد....
                  ولي من چه مي ساختم چه مي شكستم به خدا نزدیک مي شدم....  
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهرا سلیمانی  | 

و شما :

ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید !

پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.

و شما :

ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید !

پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.

و شما :

ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم...

پس از این مرا کمتر خواهید دید !!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه دوست  | 

و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم

و مرا صدفی که مرواریدم تویی

و خود را اندامی که روحت منم

و مرا سینه ای که دلم تویی

و خود را معبدی که راهبش منم

و مرا قلبی که عشقش تویی

و خود را شبی که مهتابش منم

و مرا قندی که شیرینی اش تویی

و خود را طفلی که پدرش منم

و مرا شمعی که پروانه اش تویی

و خود را انتظاری که موعدش منم

و مرا التهابی که آغوشش تویی

و خود را هراسی که پناهش منم

و مرا تنهایی که انیسش تویی

و ناگهان

سرت را تکان می دهی و می گویی:

نه، هيچ كدام.

هيچ كدام اينها نيست، چيز ديگري است.

يك حادثه ديگري و خلقت ديگري

و داستان ديگري است

و خدا آن را تازه آفريده است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه دوست  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه دوست  | 

دنیا را بد ساخته اند
 
 کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد
 
 کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری
 
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد
 
 به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند
 
 و این رنج است. زندگی یعنی این ....
 
( دکتر علی شریعتی )
+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه دوست  | 

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد

که در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم؟

چقدر زنده نبودن خوب است.خوب.

خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.

چه شب خوبی است امشب!

همه ی دنیا به خواب رفته است و من

تنها بیدار مانده ام

نمی دانم چه کاری دارم .....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه دوست  | 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

( دکتر علی شریعتی )

    

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه دوست  | 

می شود برگشت

می شود برگشت و در خود جستجويی داشت

در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!

می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آميخت

می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد

می شود کيفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد

در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد

من بهار ديگری را دوست می دارم

 می شود برگشت

اشتياق چشم هايم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

جشن رويش را بيفروزيم

دوستی را می شود پرسيد

چشمها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

مهربانی را بياموزيم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه دوست  | 

چون تورا می نگرم

مثل این است که از پنجره ای تک درختم را

سرشار از برگ در تب زرد می نگرم

مثل این است که تصویری را

روی جریانهای مغشوش آب روان می نگرم

شب و روز ... شب و روز ... شب و روز ...

بگذار فراموش کنم

تو چه هستی جز یک لحظه

یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در برهوت

آری ... بگذار که فراموش کنم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه دوست  | 

دلبستن به تو کار ساده ایست وقتی خودت دل بسته ای...سفید کاغذ زیر دستان توست...این بار من میگویم تو بنویس...مثل همیشه هم قد من شو.نوشتی برای آنان که باور ندارند تو هستی...آنگونه نوشتی که معنای عشق جاری ست در کهکشانها...نوشتی برای آنان که گمان دارند تو رفته ای...آنگونه نوشتی که گرمای حضورت آفتاب تابستان را مثال زدنی باشد...نوشتی برای آنانکه از خیال بدون تو ماندن نمی ترسند...آنگونه نوشتی که خوف تاریکی مه میسازد نیمه های شب...بنویس...عزیر ِ بزرگ خدای من...اینبار برای آنان بنویس که میدانند وقتی صدایت میکنند محال است که نشنوی...

 

يه آدم با بي حيايي

 آمده برا گدايي

ميدونم من بدم اما

تو خدايي تو خدايي

تو خداي مهربوني

دردودل ها رو ميدوني

اينو از همه شنيدم

هيچ كسي رو نمي روني

آره اين دلم سياهه

كوله باره من گناهه

فاصله بين و من تو

تو خودت گفتي يه آهه

اشك وآه رمز وروده

كار تو رحمت و جو ده

اگه گفتم يا الهي

همه از لطف تو بوده

ندارم چشم بهاري

حتي نم نم اشك و زاري  

اين همه معصيت از من

تو به رومم نمياري

مهربونيت بي نظيره

دل به مهر تو اسيره

تا يكي ميگه خدايا

عاشقت برات ميمره

اي كريم از همه بهتر

از گناه همه بگذر

از گناه همه بگذر

اي كريم . از همه بگذر

 

 

خدايا اگه من گناهكارم تو بنده خوب زياد داري ولي اگه منو نبخشي من ديگه خدايي ندارم كه ....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهرا محمدي  | 

سلام زهرا جون خودمون

با اجازه خودم وارد وبلاگ شدم چون  تولد زهرا جونمون هستش آره عزیزم تولدت مبارک ببخشید کادو ندادیم چون خودت گلی عزیزشوخی کردم کادوتم میدم زهرا تولدت مبارک انشالله ۱۲۰ ساله شی واسه اینکه بگم یا بگیم یادت هستیم و یادمون بود تولدت اینجا ثبت میکنیم با اجازه خودم خیلی ذوستت دارم زهرا تولدت هم مبارک

اینم کیک تولدت زهرا خانم ولی شما باس به ما میدادیانه ما

تولدت مباركككككككككككككككككككك

دوستت دارم تولدت بازم مبارك

از طرف همه دوستانت نه تنها خودم چون همه بودند الا شماها تولدت مبارك

دوستت داريم هر جا هستي شادو خرم باشي مواظب خودتم باش

من عاطفه بودم ولي از طرف همه نوشتم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زهرا محمدي  | 

شهر من ، شهر دل است

عاشقی شغل من و پيشه ی من شيدايی ست

خانه ام پشت خرابات مغان ، کوچه ی عشق وجنون

جنب ميخانه ی حافظ باشد

من مهاجر هستم

دير سالی ست که از کشور روح

از بهشت جاويد ، پدرم رانده شده است

پدرم ساکن ان باغی بود

که در ان جويی از شير وشکر ، شهد وعسل جاری بود

ميوه از شاخ درخت ، در دهانی افتاد

پدرم در گذر وسوسه ها

همه ی روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت

من امروز همه ی دنيا را ، ميفروشم به جويی مهر وکمی عشق

و دگر هيچ ، همين

ساليانی ست در اين شهر ، گيوه ها فرسودند

پاها را بنگر ، کوچه پر ابله است

چشم من را بنگر که چه خسته است ز بيداريها

نازنينم ديريست که به هر کوچه ، به هر خانه

به هر پنجره ای و به هر برکه ی اب

و به هر شاخ درخت و به هر قله ی کوه

عشق را ميطلبم

ساليانی ست به روز و به تاريکی شب

و بر اين گنبد فيروزه تو را ميطلبم

نازنينم ، من جنت را نه به گندم ، نه به جو

می فروشم به نگاهی ، اهی !!

....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه دوست  | 

معني عشق ؟

 اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟

 اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟

 اگر مر گ است چرا زندگي مي كنيم ؟

 اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟

 اگه عشق است چرا به آن نمي رسيم ؟

 اگه عشق نيست چرا عاشقيم ........!!!!!؟؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یه دوست  |